آن ها کجایند که می آمدند و می رفتند.
افسانۀ خیابان می شدند. خانه ها را بر می افروختند.
خاک را متبرک می کردند.
راه درازی انگار طی شده ست.
این قصه کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.
من بوی خاک را می شنوم که در پی گرمای ماست.
قصه همیشه از دل شب آغاز می شده است.
دختر: حالا تو بخون...
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم
دختر: گفت قرارمون بین ساعت ده تا یازده... می دونین چرا؟
استاد: نه
دختر: می گفت دو تا آدم کنار هم مث یازده می مونن.
استاد: یه آدم هم مث یازده می مونه، به شرطی که فقط پاهاشو نگاه کنین.
دختر: وقتی آدم منتظره زمان چه قدر بد میگذره
استاد: منتظر هم نباشه خیلی خوش نمیگذره...
دختر: گدایی همه جورش بده... گدایی عشق که از همه ش بدتره.. وقتی فکر میکنم می بینم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر یه قراری که ... تو میگی من سبک شده م؟
استاد: خب عشق آدمو سبک میکنه ولی سبک نمیکنه...
دختر: نمی فهمم چی میگی...
استاد: عشق باعث شده تو یه سال بابت یه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بیای اینجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه میتونه یه همچین کاری بکنه. ولی وقتی میگی سبک شدی، منظورت اینه که خودتو پایین آوردی، حتا اگه اون هیچوقت نیاد، عشقش کاری کرده که تو پر در بیاری و کارایی بکنی که فکرش رو هم نمیکردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه، سبک شدی، ولی اگه منظورت از سبک شدن کوچیک شدنه، عاشق هر چه کوچیکتر بشه بالاتر میره.
دختر: فکر نمیکنی همۀ این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه؟ زندگی با ادبیات فرق داره...
استاد: همۀ این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...
دختر: آدم که با تو حرف میزنه سبک میشه. سبک به همون معنی که تو گفتی... اما فکر کنم اگه تو بخوای کسی رو دوست داشته باشی اول باید از سنگر کتاب هات بیای بیرون تا بتونی طرفت رو درست ببینی. به هر حال هر کسی با تو باشه واقعن آدم خوشبختیه.
استاد: از کجا معلوم؟
دختر: فهمیدنش با زن هاس. زن ها ممکنه هیچوقت راستش رو بهت نگن، ولی ته دلشون راحت میفهمن کی داره چه جوری نگاه شون میکنه... باور نمیکنی؟
استاد: چرا داره باورم میشه.
دختر: می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می فهمم که تو آدم بهتری هستی، اما دلم پیش اونه..
استاد: میدونی، با تو، این همون شهری نیست که من میشناسم. جاهایی میرم که هیچوقت نرفته م. از رازهایی حرف میزنم که هیچوقت با کسی نگفته م. با تو جاهایی رو میشناسم که پیش تر نمی شناختم. و جاهایی رو که میشناختم، بهتر.
پروانۀ مسین
آیینه وار! بر پا نشسته بود در پهنۀ لجن
و هر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم
استاد: فکر نمیکنی آدم ها واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارن؟
دختر: دلیلشون از هم دورشون میکنه... چه دلیلی از عشق مهمتره؟
وقتی حواس ات نیست، زیباترینی
وقتی حواس ات هست، فقط زیبایی
حالا حواس ات هست؟
استاد: اگه میخوای یاد بگیری شرطش اینه که اول کار حوصله ت سر نره. یاد گرفتن هم مثل هر چیز دیگه ای صبر و حوصله لازم داره
دختر: این قدر مطمئن حرف میزنی که آدم مجبور میشه اعتماد کنه..
استاد: نه، مجبور نشو. کاری که دوست داری بکن... الان چی دلت میخواد؟
بی صد هزار مردم تنهایی
با صد هزار مردم تنهایی
- من مردم این شهر رو دوست دارم، چون یکی شون رو میشناسم
شب های روشن – سعید عقیقی
می خواستم از تمام روزهای تاریک حرف بزنم، از زندان سلولهای بی میله سیمانی، از منتظر ماندن ها
می خواستم حرف بزنم از تمام زخمها و دردها
اما عزیزی گفت که شبهای ما همچنان روشن است و چهره ما
عزیزی دیگر هم در خلوتی هجا می کرد فردا را
اینبار میعاد ما در لجن نبود
شبهای روشن ما دردها را سست میکرد و زخم ها را بی رمق
شبهای ما رنگ فردای ما را داشت
اینبار زبانی لازم بود که حرف بزند و گوشی که بشنود
اینبار قلبی لازم بود که لمس کند و ذهنی که بفهمد
خوشحالیم
زخم داریم و خوشحالیم، درد داریم و خوشحالیم
