روز سایه و برف
یک روز شگفت انگیز
ناب و تکرار نشدنی
اولین روز برفی
خواب بودم، گم در سرزمین رویاها. دوست هم احساسم زنگ زد تا رویایی دیگه شکل بگیره: بیدار شو و بیرون رو نگاه کن. باز کردم پنجره رو. و باز شد پنجرۀ چشمام از اون همه سپیدی، حجم نور به اتاق سرازیر شد. هر چی که بود روشنی بود. باورم نمی شد. دیروز تو حیاط خونه هیچی نداشتم ولی امروز یه دنیا برف داشتم. ثروتمندترین مرد دنیا بودم. زدم بیرون. نخواستم سپیدترین ساعات سال رو از دست بدم. با دوستان هم احساس غرق در برف شده بودیم. و بارش برف. کیف می کردیم. لذت می بردیم. می خندیدیم. پروازمی کردیم.
سبک شده بودم.
برف لطیف بود و دل انگیز. نگاهی انداختم به اطراف. همه جا سپید بود. رنگ کرده بود شهر رو. شهر خاکستری دیروز، عروس امروز من بود و داشتم باهاش عشقبازی می کردم.
عصر، بالاترین نقطۀ شهر، خانه دوست هم احساس، از قاب پنجره خونه اش نگاهی انداختم. تصویری رویاگون بود، اون کوههای سپید پر از برف. حسودی کردم به این منظره به این چشم انداز. می تونست هر لحظه که هوس کنه ازش لذت ببره. و بعد تار لطفی و اشعار سایه. فضا شگفت انگیز شده بود. و بعد ارغوان اومد. زمان رو نفهمیدم. چشم هام به کوههای سپید بود و موسیقی درون روحم. بغض کردم... و اشک ریختم. ارگاسم.
چقدر لطیف بود. زیبایی حزن رو نوشیدم.
آخر شب، میون برفها، دوست هم احساسم راجع به مفهوم نجابت صحبت می کرد. گفتم برام یه مثال بزن از آدم نجیب تا بفهمم منظورت رو. مکث کرد و کمی فکر. گفت: می دونی نجیب یعنی تو. تو و رفتارت.
تعجب کرده بودم. انتظارش رو نداشتم. گونۀ متفاوتش و نگاهش نسبت به من.
کلمۀ نجیب همیشه در ذهنم کلمۀ تاریکی بود چون منو یاد حضرت فاطمۀ زهرا و رقیه و ام کلثوم می نداخت. الگوهای رفتاری زوری. یه مشت عرب بادیه نشین بی فرهنگ سالها ذهن هم نسلهای من رو مشغول کردن.
چطور آدمایی که بویی از هنر نبردن و مغزشون کشش مفاهیم لطیف و خیال انگیز رو نداشته می تونن الگوی رفتاری من باشن؟
البته چرا. فاطمه زهرا گنده ترین کار دنیا رو کرد اونم زاییدن حسین بود. حسینی که گنده ترین آدم دنیا بود. خوب این رو هم باید گفت که فاطمه زهرا با مرد غریبه ای به بستر نرفته و هیچوقت هم افکار شهوت انگیز درون ذهن خلاقشون رشد نکرده که این خود بزرگترین جلوۀ بزرگواری و پاکدامنی و عفت و... ایشون قلمداد می شه. و به این خاطر من هر سال در سوگ فراق آن بانوی بزرگوار مشکی می پوشم و بر سر و دُمم می زنم، شاید راهگشا باشه برای من و ورود به بهشت رو تضمین کنه تا با حوری های بهشتی بخوابم و اونارو مورد نوازش آلت مردانم قرار بدم، که این خود بزرگترین انگیزۀ من برای زندگی دنیویست. رفتن به بهشت و فرو کردن در هر چه که بوی بهشت ازش در می آد.
خنک شدم.....
باید ذهن رو نسبت به معانی و تعاریفی که از دوران بچگی درونش شکل گرفته شستشو داد. و با اندیشه های نو بالغ شد.
